گنجشکها می خوانند

آدمیزاد فکر میکنه بعضی بلاها هست که هیچوقت سر خودش نمی آد. همیشه می شنوه که فلان درد برای یه کسی نازل شده اما اصلا فکرشم نمیکنه که بالاخره این درد برای خودش هم نازل بشه. خونه خرابی توی این مملکت داره یکی یکی همه را از پا درمیاره. کاش آقای احمدی نژاد با من هم مناظره می کرد. به حرفام گوش می کرد. و من رو با کلام مهربونش نوازش می کرد.... !!!!  آخه چه اشکال داره رئیس جمهور آدم با آدم حرف بزنه مثل یه پدر مهربون. والله من سواد درست حسابی ندارم که بدونم میشه ایشون تشریف بیارن منزل ما یا نمیشه. اما اگه میشه اگه کسی از بین شماها هست که با ایشون رفت و آمد داره بهشون بگید امشب من منزل منتظرشونم یا بگید حداقل یه سری به وبلاگ من بزنن. من هم قول میدم لینکشون کنم . میخوام دو کلمه دردودل کنم. درد و دل پدر و دختری. حالا اگه تشریف بیارن منزل که چه بهتر. یه کلبه خرابه ای هست دور هم یه نون و پنیر و انگور می زنیم. میدونم که ایشون اهل ریا و تشریفات زیادی نیستن. آخه کی یه همچین رئیس جمهوری گیرش میاد که ما داریم. والله به علی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

مدتی هست که شیراز هستمخنثی .خواهرم اومده بود ایرانلبخند .اومدم ببینمشهیپنوتیزم .خواهرم برگشتگریه .ولی من هنوز شیراز هستمخنثی... داییم فوت کردافسوس .اومدم توی مراسم تدفین شرکت کنمنگران. داییم رو تشییع و تدفین کردیمناراحت. ولی من  هنوز شیرازمخنثی ...  ٢ ماه هست که یه پام شیرازه یه پام تهراناوه. تازه الان کلی وقته افشین رو ندیدم ودلم براش تنگ شدهدل شکسته...........

توی این روزگار رکود اقتصادی و ورشکستگی تجار و معتبر شدن گدایان(!!) کی حال وبلاگ نوشتن داره. حال و روز آدمها توی ٢ خط تموم میشه. تلفن خونه آدم قطع و وصل میشه . مدیر عامل آدم دستمزدت رو نمیده. دوستای وبلاگیت دیگه محلت نمیذارن. سرت گیج میره  میوفتی تو حوض نقاشی .... خیس.... گلوله.... آشپزباشی... حاکم باشی................... ای داد بیداد...

آرزو ها رنگ میبازند... و مردان اهل دل و زنان اهل سرود می میرند... فردا روشن است دوستان... به خدا... با دقت نگاه کنید... اوناهاش.... تعجب

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

امروز در اتوبان نواب یک نفر جلوی چشم همه مرد... امروز من استعفا دادم ... امروز احساس کردم برای هیچکس دیگر کار نخواهم کرد ... امروز فهمیدم قدر خودم را بدانم بهتر است ... امروز عجب روزی بود. مردادماه هم تمام شد ، ماه تولد من و من ٢۶ ساله شدم ... دلنگران آینده هستم ... دلنگران تسویه حساب با مدیر عامل... دلنگران سلامتی عزیزانم ... دلنگران جواب بازخوانی متون جشنواره فجر... و دلنگران اینکه مبادا من هم روزگاری بمیرم .... بخند... بخندیم به آینده. امروز گیج میزنم و چرت و پرت میبافم... باز هم خدا را شکر که دلمشغولیاتی دارم ... خدا را شکر که افشین را برای عاشق بودن دارم ... خدا را شکر که پدری و مادری و خانواده ای دارم که قلبم را مشغول میکنند... خدا را شکر که امین تارخ هست که بازیگریش را تحسین کنم... خدا را شکر که پاییز از راه می رسد ... خدا را شکر که می شود در اداره ثبت شرکتها شرکتی را ثبت کرد... اینها همه دلمشغولیات من هستند... لبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

سلام به دوستای گلم و همراهان قدیمی که این روزها که سر و کله من کمتر پیدا میشه سر و کله اونها هم کمتر پیدا میشه. ولی امشب سر و کله من پیدا شد ازین جهت که بگویم هوای تهران خییییییییییییییلی گرمه !!!! هیپنوتیزم ولی تنها این نیست یه چیز دیگه هم هست و اونهم حذف آرژانتین از جام جها.... ای بابا بسه اینهمه تب فوتبال!! اگرچه این روزها تب فوتبال در ایران مثل گذشته نیست و قرمزته و آبیته رسما جای خودشو به سبزته داده و ازین حرفها که...ساکت بگذریم . خلاصه میرسیم به اصل مطلب: طرح عفاف!!! یا بهتر بگم طرح هدفمند کردن عفتها!! بگذارید به عنوان یک زن ایرانی با دین موروثی اسلام و البته متاهل یک توصیه کوچک داشته باشم به فضلای دست اندرکار!  عفت من در دستان شما نیست دوستان. عفت من تعهد اخلاقی خودم به خودم است و دیگر هیچ. اگر عفت من را در تار و پود مقنعه ام یا در میزان سرخی سرخاب من و یا در بلندی پاچه های شلوار(!) من جستجو میکنید چیزی پیدا نمیکنید جز مشتی مادیات که شما میبینید و نه من. عفت من در ذهن من است ،در شناسنامه من نیست در قلب من است. همسرم شوهر من نیست او عشق من است. پدرم  ایمان من است و برادرم رفیق من است. مردان زندگی من گله دار زنانشان نیستند آنها شریکند و کاش جمله بزدلانه و به اصطلاح تحریک آمیز (( بدحجابی زن از بی غیرتی مرد اوست)) را از دیوار بیسوادی شهر پاک کنید و به جای بند کردن به تنگی و گشادی مقنعه های ما به هدفمند کردن هدفهای والای انسان بدون در نظر گرفتن جنسیت لحظه ای کوتاه بیندیشید. به قرآن هوا خیلی گرمه، بذارید ما هم یه کم هوا بخوریم.خنثی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

سلام به دوستان گل نازنینم که همراهیم میکنن. متاسفم که مدتی به علت گرفتاری زیاد نمیتونم بروز بشم. از کامنتهاتون ممنون و معذرت میخوام که نتونستم بهتون سر بزنم. راستش این روز ها بسیار بسیار حجم کارم زیاد شده و کمتر میتونم به وبلاگ و خیلی از برنامه های دیگه ام برسم. باز هم سپاسگذار و باز هم معذرت مخصوصا فریبا جون و عین جیم جون و خواهر گلم مرضیه... امیدوارم بزودی بتونم این ارتباط زیبا رو ادامه بدم. دوستدار شما خواهم بود.قلب

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

خب بچه ها اگه بارنی رو در سریال آشنایی با مادر که گویا در سال ٢٠٠٨ در تلوزیون امریکا پخش میشده رو میشناسید حتما ٩ قانون طلایی رو هم بلد هستید. این قانونهایی هست که بارنی در وبلاگش مینویسه و در یکی از قسمتهای سریال کاملا توضیحشون میده. اگرچه سریال کمدی است اما این قوانین بسیار جدیه.

در این ٩ مرحله شما متوجه میشید که اگر با کسی که به علت همکار بودن یا همسایه بودن و یا خویشاوند بودن رابطه صمیمانه تر و یا بهتر بگم زیاده روی کردید باید چه مسیری را طی کنید. مثلا اگه از بین همکاران و یا همسایه ها و یا خویشاوندانتان دوست دختر یا دوست پسر گرفتید، یا با یکی از اونها حسابی صمیمی شدید و مرتب وقتتون رو گذروندید ، چه اتفاقی میفته؟؟؟

١- کشش:قبل از هر چیز یک احساس خوب به طرف مقابل پیدا میکنید و یک یا چند نکته در «او» شما رو جذب میکنه.

٢-چونه زدن:دراین مرحله نزدیکان شما سعی میکنند به شما تذکر بدهند که او یک دوست نیست و بطور مثال «او فقط یک همکاره» اما شما اصرار میکنید که نه او خیلی جذابه.

٣-تسلیم: خب بالاخره این رابطه دوستی شکل میگیره و شما با خوشحالی از این رابطه لذت میبرید.

۴- پاداش: به هر حال این رابطه مزایایی هم داره. مثلا اگه این دوست جدید کارگردان نمایشی هست که شما بازیگر آن هستید نقش اصلی نمایش نصیبتان میگردد.

۵- نقطه بحرانی: تا اینکه نقطه ضعف های طرف مقابل به چشمتان می آید.

۶- برزخ: کم کم موقعیت های زندگی شما تحت الشعاع حضور او قرار میگیرد. مثلا اگر همسایه است رفت و آمدهای شما زیر نظر او خواهد بود و یا اگر همکار شما است وضعیت شغلی شما به خاطر یک بگو مگو با او به مخاطره می افتد.

٧- مواجهه: الان که شما با این دردسر بزرگ روبرو شده اید باید خود را نجات دهید. به ناچار با او به هم میزنید و رابطه را قطع میکنید.

٨- سقوط: آنچه مسلم است شما بعد از قطع دوستی به خاطرنسبتی که با وی دارید مرتب چشمتان در چشم هم است و این بسیار زجر آور است در محیط کار ، در راهرو آپارتمان، در جشن عروسی دخترخاله تان و حتی در کافه همیشگیتان مرتب او را میبینید و چاره ای هم ندارید.

خب بچه ها به همین سادگی متوجه میشیم که بهتره دوست مخصوص خودمون را از بین دوستان و غریبه ها پیدا کنیم تا اگه به دلایلی رابطه به هم خورد بتونید به راحتی از شر اون نگاههای آزار دهنده راحت بشید. یادمه که همیشه به دوستام تذکر میدادم که با پسرهای همکلاسی دوست نشن.اما سریال آشنایی با مادر قدم نهم را پیش پای اینجور آدمها میذاره و این بهترین پیشنهاد براشونه:

٩- همزیستی: بله. شما میتونید بعد از این جریانات همدیگرو ببخشید و برای هم آرزوی خوشبختی کنید و مثل یه دوست معمولی باشید.

شاید به نظرتون عجیب بیاد که این مطلب رو درج کردم اما این موضوعی هست که خیلی ها رو گرفتار کرده به خصوص ما ایرانیها که اصولا بعد از قطع رابطه دنیا رو به دهان هم زهر میکنیم.  خب اگه توی ایران هم بار و کافه و کازینو بود و دخترها و پسرها کمی قابل اعتمادتر بودند و محیطی برای آشنایی داشتند کسی با پسر همسایه و یا با منشی مدیر عامل و یا با دختر عمه اش دوست نمیشد.اگرچه این موضوعات در ایران ریشه فرهنگی داره اما عاقلانه تر این هست که به قول بارنی «به همسایت هرگز هرگز هرگز عشق نورز»

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

سلام به دوستان عزیزم. ببخشید که نبودم مدتی.... قبض تلفن را که پرداخت نکردیم هیچ،کلی هم مسافرت بودیم. اما بالاخره قرار شد به زودی نمایش عزیزم دوستت دارم حاضره را اجرا بریم . اینکه چه رنجهایی کشیدیم بماند برای پست بعدی. بالاخره در جشنواره تئاتر دانشگاهی ایران اجرا خواهیم داشت. باید این رو بگم که این نمایش تا همین ٣ روز پیش ۶ بازیگر داشت اما با ٣ تا بازیگر اجرا میشه و بدون دکور اصلی نمایش. و همینطور اینکه ما هیچ مهمانی رو هم دعوت نکردیم. اینکه چرا و چطور بماند برای بعد دلم خونه ازینجا . اینکه با ما چه کردند که چنین اجرایی میرویم قصه اش دراز است......

«...آدمیزاد موجود پیچیده ای است. این رو توی خیلی از کتب فلسفی می خونید. اما باور کنید که امشب این مطلب اقرار صادقانه یک خدمتگذار به مردمش است و نه یک بیان فیلسوفانه و حکیمانه و نه هیچ چیز دیگر...»

   ...ونمایش «عزیزم دوستت دارم حاضره!» شکل می گیرد در فضایی خیالی و زمانی خیالی و مکانی خیالی. شاید در آینده و در ناکجاآباد. آنجا که مرزها پایان می یابد و روزمرگی و دلزدگی و سیکل کسالت بار زندگی، جاده ای می سازد به سمت سقوطی احمقانه و البته سیاه و ناگوار. این تلخی و این بی علاقگی و گم شدن در اقیانوس بی عشقی و بی هدفی موازی با بلاهت ملال آور بشر در شهر مسخ شده نمایشنامه ، همسو می شود با سرگردانی شهردار در مارپله ای که با دستان خود می سازد و در پایان همچون علفهای هرز از زیر سنگهای هزارساله کوههای متروک سر بیرون می کشد و در انتظار به ثمر نشستن میوه ، ساده لوحانه ریشه نادانیش را در دل خاک مدفون میکند و اما طوفان سقوط است که به سمت کوهستان خواهد وزید. این تقدیریست برای گریز از معنا

....دوستان وبلاگی ام بذارید اینجا بگویم که هنرمند ایرانی یعنی سگ ولگرد بیچاره ای که به زودی خواهد مرد. البته به هنرمندان جسارت نشه اما این کاری هست که توی این مملکت با هنرمندجماعت روا میدارند.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

اگه یادتون باشه چند وقت پیش داشتم راجع به یکی از نمایشنامه هام به اسم ((عزیزم دوستت دارم حاضره )) حرف می زدم. ما در حال حاضر در حال تمرین این نمایش در تهران هستیم و یکی از هنرمندان عرصه تئاتر هم در شهرستان قم در حال تمرین این نمایش هست و بعد از چند ماه تمرین زمانی که برای دریافت مجوز اجرای عموم و عقد قرارداد به اداره ارشاد اسلامی قم مراجعه می کند با حرفهای جالبی روبرو می شود. بنده خدا با کلی ناراحتی برای من ایمیل گذاشته که : (( خانوم مرادی ارشاد  اسلامی قم گفته اسم این نمایش مورد داره و باید اسمش را عوض کنید)) و حالا بماند که به کلی از جملات دیگر متن هم ایراد گرفته اند که باید حذف شود و تغییر کند و ....  خلاصه!!!! بله دوستان در اینجا دوستت دارم حرف بدی است و مطمئن باشید اگر اسم این نمایش ((از تو متنفرم)) بود کسی ایراد نمیگرفت ... ای بابا....  اینجا دیار نفرت است و حرف دوست داشتن و لغت عزیزم مورد منکراتی دارد. نمی دانم حضرات با شنیدن ((عزیزم دوستت دارم)) برای کدامیک از اندامهای بدنشان فعل و انفعال رخ می دهد که اینگونه مخالفت می کنند!!! در واقع ارشاد اسلامی برای ارشاد مردم می گوید که نگویید دوستت دارم.

البته کلا در این دیار از زمین به آسمان می بارد. یادش بخیر در اولین روزهای آشنایی من و همسرم گشت ارشاد به ما گیر داد که شما که هنوز ازدواج نکردید چرا کنار هم نشسته اید اگر میخواهید با هم باشید بروید محرم شوید. خلاصه... مدتی بعد من و همسرم تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم و چند ماهی بعد از ازدواج رفتیم به یک کانون تربیتی نوجوانان تا راجع به اجرای یک تئاتر کودک مذاکره کنیم. مامور محترم حراست گفت: درست است شما زن و شوهر هستید ولی چرا دست همدیگر را گرفته اید لطفا وقتی اینجا می آیید تماس فیزیکی نداشته باشید و بهتر است که وانمود کنید زن و شوهر نیستید.

بلا روزگاریه عاشقیت.....نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

من و همسرم هنوز به نتیجه نرسیدیم که بچه دار شویم. ولی گاهی که درباره بچه باهم حرف میزنیم حسابی بحثمان گل میکند و در آخر هم به این نتیجه میرسیم که چقدر تربیت بچه سخت است و بهتر است کلا بچه دار شدن را فراموش کنیم. تا یک زمانی دین و اعتقاد و روابط اجتماعی یک فرد موروثی بود و اغلب آدمها جنس زندگی اجدادشان را تکرار میکردند. هنوز هم براین باور هستم که انسان حاصل تربیت پدر و مادرش در دوران کودکی است و تفکر ناتورالیسمی من اجازه نمیدهد منکر نقش تعیین کننده والدین شوم. اما چه خوب است که همین پدر و مادرها تفکر آزاد را از ابتدا در لایه لایه جان و تن فرزندشان پرورش دهند تا آزادی و آزادگی را تجربه کنند و طوطیوار زندگی کهنه و متعصبانه اجدادشان را تکرار نکنند.شاید اگر مادر میشدم......

.............................................................

عزیزم خدا جهان رو خلق کرد و مطمئن باش هیچ کس دقیقا نمیدونه که خدا چرا جهان رو خلق کرد. انسان از دین به عنوان ابزاری برای غلبه بر ترسهاش استفاده کرده. بعضیها مثل مسلمین و مسیحیان و یهودیان شخصی رو به عنوان فرستاده خدا تقدیس کردند و بعضیها از طریق فلاسفه ای مثل کانت و دکارت به جهان بینی میرسن و بعضی دیگه از راه یوگا و NA و NLP آرامش پیدا میکنن.و بعضیها هم پیرو هیچ دین و مکتبی نیستند و به اکتسابات شخصی خودشون اعتقاد دارن.همه اینها انسان هستند و حق دارند اونطور که دوست دارن فکر کنند.برگ گلم...انسان آزاد اندیش هست و حق داره با ایده آلهای ذهنی خودش روزگار بگذرونه. در یک جامعه نباید دین به عنوان یک حکم و یا یک ضرورت زندگی همه را محصور کند و انسان را به خاطر اظهار عقیده و به جرم لامذهبی سرکوب کنه. جامعه نیازمند یک قانون متعادله قانونی که زن و مرد ، مسیحی و مسلمان، بهایی و لائیک را به یک چشم ببینه. در چنین جامعه ای: (( کسیکه به اسلام معتقده میتونه روسری بپوشه نماز بخوانه و ذکر یا حسین بگه و دختری که دوست داشته باشه میتونه دامن بپوشه و آواز بخوانه. یک نفر میتونه سریال امام علی بسازه و یک نفر میتوانه از ماکسیم گورکی فیلم بسازد. یک نفر میتواند علم رجال بخونه و دیگری تفکرات صادق هدایت را بررسی کنه. زن و مرد شرایط یکسان خواهند داشت و نژادپرستی از بین می ره.)).....

 این یعنی برادری نازنین مادر.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

.

از علیرضا نسیمی/اودیپ در پازل دهکده جهانی:

بند یک: لخت ها درخت ها بند رخت ها لباس ها

چرک مرده ها تا نخورده ها خوب ها سرشناس ها

دو: اتاق های بسته ... تاق های بسته ... های بسته ... بسته ... بس

یا همین که نه! همین که چی؟ همین سوال ها و انعکاس ها

سه: سـ سـ ستاره وار با سکوت ها شدن شدن شبیه شب

شکل نعش وار شعر گفته ام نگفته ام که این هراس ها

بعد، (چار فکر می کنم) وفور ضلع سطح حجم بعد

حق آب و حرف، حق زل زدن به اشک ها، به التماس ها

سوت می زنند و لول می خورند، لول می خورند و سوت سوت

زیر خط حرف، زیر خط درک، خط ترک  آس و پاس ها

بند چند؟ چند بند چند؟ چند بند چند، چند؟ ساده! من!

من فکر می کنم هنوز  نه! نه با وجود اسکناس ها

(چند وقت پیش خواب دیده ام که هفت خط گرم و منحنی

 ابر می شوند و باد / قطع می خورند آخرین تماس ها)

ایستاد. رو به آنچه بعد. راه رفت. فکر کرد. راه رفت

دیر شد نه گشت. «هشت» در گذشت. دشت ماند و

                                                             خواب داس   ها

.

.

گلچینی از دکتر علی شریعتی :


زن عشق میکارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ....

 می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن

 چهار همسر هستی ....

برای ازدواجش - در هر سنی - اجازه ولی لازم است

و تو در هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ....

در محبسی به نام بکارت زندانی ست و تو آزاد به انجام هر کاری ....

او کتک میخورد و تو محاکمه نمی شوی ....

 او می زاید و تو نام فرزندش را انتخاب میکنی ....

 او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی ...

او مادر می شود و همه جا سوال می کنند : نام بدر را .....!


و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در

 چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش

 را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای

 رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از

 دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin